به فنا رفته کوچولو ...

:: به فنا رفته کوچولو ...

باید خفت و از حقیقت سالها فاصله گرفت

و چشم ها را محروم از نور ، کور کرد

و زیستن را از نفس های آلوده به تب مرگ آموخت

باید خفت و از فاصله ها سالها فاصله گرفت

و در انتهایی ، به هم رسید

در رویا

باید ساعتها را به دار آویخت

و فضا را در خلائی از فاصله ها خفه کرد

و در انتهایی به هم رسید ...

منبع : مرگ، آغاز زندگیه بی رحمانهبه فنا رفته کوچولو ...
برچسب ها : فاصله ,فاصله گرفت ,سالها فاصله

امروز هم برای تو ...

:: امروز هم برای تو ...

ما با تو بزرگ شدیم

زندگی کردیم و اشک ریختیم

و تمام دغدغه هایمان را خلاصه کردیم در خودت

خندیدی و اشک ریختیم

سکوت کردی و اشک ریختیم

اشک ریختی و مردیم

این اشکها روایتگر عشق است برایمان

ما را رها مکن و به حال خودت بگذار

دستان ما در مسیر دستانت پیر و فرسوده خواهند شد

و قلبهایمان شکسته و چپ ترین عضو بدن
اشک ریختیم و خندیدی

شعر خواندیم و خندیدی

خندیدیم و خندیدی

بخند که این خنده ها روایت گر زیبایی ست برایمان

و زیبایی عشق است ...

منبع : مرگ، آغاز زندگیه بی رحمانهامروز هم برای تو ...
برچسب ها : خندیدی ,ریختیم

شب کلاه ...

:: شب کلاه ...

در روزهای آخر اسفند

کمی از عطر بهار

به درخت بی برگ وجودم سرک کشید

گریه میکرد

دیر بود و تمام وجودم از تشنگی سیر

گریه میکرد

مدفن هزاران مورچه مرده بود میان تنم

بهار مهربان من

این شاخه های خشک زینت بخش هیچ باغی و بهاری نیست

و ریشه های من ، بند است به سوز زمستانی سرد ...

منبع : مرگ، آغاز زندگیه بی رحمانهشب کلاه ...
برچسب ها : گریه میکرد

تر تر تر تر تر تر تر تر تر ...

:: تر تر تر تر تر تر تر تر تر ...

نیازم به این است

که حرف بزنم

و دیوار گوش کند

کمی بریزد

اشک

و ترک بخورد

نیازم به این است

که جاده مسیر تو را طی کند

به مقصدت برسد

و بعد ترک بخورد

که تصویرت

در قاب چشمهایم ثبت شده

و بعد ترک بخورد

چشمهایم

که به دیوار خیره شده

ترک میخورد ...

منبع : مرگ، آغاز زندگیه بی رحمانهتر تر تر تر تر تر تر تر تر ...
برچسب ها : بخورد

آآآآآآآآآآآآآآآآآ

:: آآآآآآآآآآآآآآآآآ

اینجا سرشار از عشق بود

از زندگی

سرشار از خاطرات نو

رویاهای نو

اکنون جای جای اینجا

شرح مفصلی ست از نبود تو

اینجا شبیه هیچ جا نیست

اینجا هیچ جا نیست

و برای زندگی هیچ ، جا نیست

اکنون نبردی آغاز میشود

درست همین جا

اینجا ، که جولانگاه جای خالی توست ...

منبع : مرگ، آغاز زندگیه بی رحمانهآآآآآآآآآآآآآآآآآ
برچسب ها :

روزنه رهایی ...

:: روزنه رهایی ...

پنجره ای باز کرده ام

در جست و جوی رهایی

و به حیات مینگرم

و به هیچ چیز می اندیشم

و گه گاهی رد عبور بادهای عشق و نفرت را

بر تنم حس میکنم

و گه گاهی از پشت پنجره به سقوط می اندیشم

و گاهی چشم هایم را میبندم

و به رهایی مینگرم

و به پنجره می اندیشم

من باید این روزنه را بسته یا شکسته برجای بگذارم

زندگی واقعی تر از اندیشه ها و تصورات من است ...

منبع : مرگ، آغاز زندگیه بی رحمانهروزنه رهایی ...
برچسب ها : گاهی ,اندیشم ,رهایی ,پنجره

آغاز رنج هایی فراتر از حد توان این من ...

:: آغاز رنج هایی فراتر از حد توان این من ...

من مدت هاست که مرده ام

و سرگردان

تمام شریان های شهر را

برای گدایی اندکی زندگی

بالا و پایین میکنم

من مدت هاست که مرده ام

و با چهره ای مبهوت

سعی در تفسیر لبخند انسان ها میکنم

در چشمهایم برقی نیست

بر لب هایم حرفی نیست

و نه هیچ حسی میان انگشتانم

مرا هیچ وقت نخواهید دید

منی که مرده

و درون خود به خاک و خون سپرده شده ام ... 

منبع : مرگ، آغاز زندگیه بی رحمانهآغاز رنج هایی فراتر از حد توان این من ...
برچسب ها : مرده

سفر به درجه هایی زیر صفر

:: سفر به درجه هایی زیر صفر

نمیدانم آغاز میشوی اکنون یا به انتها میرسی

نمیدانم نفسی تازه میکنی یا به بازدمی بدون دم چنگ میزنی

نمیدانم

            و

                  نمیدانم

ولی تو را خستگی هایت را در کفنی از جنس خواب به گور بسپار

و غبار روی افکارت را با بارانی از جنس بهار بروب

تو را ادامه بده

و تو را در آغوش بگیر

و خودت را بسپار به خودت

تو را زندگی کن

سالهای سال است که پاییزیم

پاییزی خاکستری از جنس هیچ

و سالهای سال است که میسوزیم

سوزشی سرد از جنس عشق

خودت خوب میدانی که انتظار را خوب بلدیم

ما از روزها قول گرفته ایم که زود تمام شوند

پس من ، همین جای شعر مینشیند

و منتظر میماند

و چشم میدوزد

به سرمای ده درجه زیر صفر ...

منبع : مرگ، آغاز زندگیه بی رحمانهسفر به درجه هایی زیر صفر
برچسب ها : نمیدانم ,خودت